زندگی ادامه دارد

نوشته های روزانه - هر چی به فکر و دلم میرسه

قهر

باز هم با مهدی قهر هستم. مدت زیادیه که با هم قهریم. از۲۹ اردیبهشت تا حالا که ۱۲ خرداده...و با زیاد شدن فاصلمون من هم دارم ازش متنفر میشم...بیشتر و بیشتر... داره کاملا" از چشمم می افته و جاش رو توی قلبم از دست میده....

دیگه دعوامون هم ارزشی نداره...

نمیدونم چرا اینطوری شده... من خیلی کوتاه اومدم ... و مهدی خیلی پررو شده ....نمیدونم دارم به طلاق فکر میکنم ولی در این صورت تکلیف پسرم چی میشه؟! تنها بهانه ادامه زندگی با مهدی پسرمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 9:21  توسط زهره  | 

اعتماد به نفس

سر رشته زندگی من از دست من خارج شده بود و الان هم به راحتی نمی تونم همه چیز رو به حالت خوب یا حتی عادی برگردونم.

من در واقع یک شخصیت خوب یا نسیتا" خوب داشتم. از نظر ایمان و اعتقادات خوب بودم. با خدای خودم رابطه خوبی داشتم. از درون حس خوبی نسبت به خودم داشتم. حس میکردم پاکم. خوبم . معصوم نباشم. گناهم کمه. گناه کرده باشم توبه میکردم و میرفتم سراغ خدای خودم. تلاش میکردم قلبم لبریز بشه از ایمان به خدا و از شر بیگانه خلاص بشم.... اما مدتیه که همه چیز رو از دست دادم.

الان فرصت ندارم اما بعدا" حتما" می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:5  توسط زهره  | 

آرزوهای من خیلی بزرگ نیستند

 

خيلي دلم ميخواست يك زندگي صميمي دو نفره زيبا وشيك با يك عالمه هدفهاي مشترك قشنگ و بزرگ داشته باشيم. دلم ميخواست با هم زندگي كنيم حرف بزنيم با هم توي كارهاي خيريه شركت كنيم. خريد كنيم . با هم كتابهاي خوب و سازنده بخونيم . كتابهاي شعر بخونيم. با هم صرفه جويي كنيم . قناعت كنيم. با همديگه براي ديگران دعا كنيم. با هم امامزاده بريم. با هم سر يك موضوع يا يك عقيده يا يك اعتقاد يا يك مساله اجتماعي و سياسي و يا اقتصادي و ... بحث و جدل كنيم. ديدگاههامون رو بگيم. فكرهامون رو بگيم. يك جاهايي من مهدي رو هدايت كنم يك جاهايي اون منو... يك جاهايي با هم به يك نتيجه خوب برسيم. دلم ميخواست مهدي كه از سر كار برميگشت يك موضوع جالب و جديد مطرح ميكرد ويا يك كتاب جديد رو كه خونده بود برام تعريف ميكرد و  من يك سري اطلاعات تازه پيدا ميكردم. دلم ميخواست براي يك بار هم كه  شده با هم بريم پياده روي . دلم ميخواست مهدي بعد ازظهر ها رو توي خونه كنار من بود و با هم روزي يك ساعتي يا چند دقيقه اي انگليسي حرف ميزديم . دلم ميخواست بعضي وقتها صبحها ميرفتم ورزش...دلم ميخواست يكبار هم كه شده ميرفتيم كوه . دلم ميخواست دوستهاي خانوادگي صميمي وخوبي داشتيم كه ميتونستيم يك عصرونه ساده رو توي پارك با هم بخوريم و با هم رفت و آمد داشتيم. دلم ميخواست راجع به خدا با هم حرف ميزديم.... دلم ميخواست  نظرمون راجع به مادرش و مادرم يكي بود و وقتي شكايتي ميكرد با لبخند قبول ميكردم و وقتي غر ميزدم با خنده همدردي ميكرد. دلم ميخواست به حساسيتهاي من احترام ميذاشت و وقتي بعضي كارها رو ميخواست انجام بده رعايت حال منو ميكرد و من هم در عوض مطابق ميل اون رفتار ميكردم. دلم ميخواست توي دعوا هم همديگه رو دوست داشتيم  و دل همديگه رو نمشكستيم. دلم ميخواست همه كس همديگه بوديم. دلم ميخواست عشقمون هيچوقت عادت نميشد و براي هم عادي نميشديم...دلم ميخواست هميشه با اطمينان ميگفتيم كه همسرم عزيزترينه و هميشه از ته دل و اعماق مغزمون به اين ايمان داشتيم كه اگه هزار بار هم به دنيا بيايم باز هم انتخابمون همينه. دلم ميخواست يك سري حرفهاي رمزي با هم داشتيم دلم ميخواست يك سري اشاره هاي رمزي با هم داشتيم. دلم ميخواست براي همديگه يك آدم ويژه و يك شخص منحصر بفرد كه توي دنيا هيچكس ديگه اي مثل اون نيست بوديم. دلم ميخواست همديگه رو توي نقاط قوتمون تشويق ميكرديم و هر كدوممون براي اون يكي از چيزي كه قبلا"  داشت و براش عادي بود و فكر نميكرده ارزش و ويژگي خاصي باشه يك گنچ بسازه و آنچنان تبليغ كنه كه حلبي به نظر طلا برسه وانچنان تشويق كنه كه آخرش طلا بشه .... دلم ميخواست از خصوصي ترين احساسات با هم بگيم و حرف بزنيم از ترسها و عقده هامون . از ناراحتي هاي دوره بچگي و مشكلات و تجربه  هاي تلخ و .... دلم ميخواست براي دردهاي همديگه يك پناهگاه امن بوديم ... دلم ميخواست هر كدوم بيشتر سغي كنه اون يكي رو لوس كنه و بار اون يكي رو به دوش بكشه . دلم ميخواست براي طرف مقابل بيشتر از خودمون احترام قائل بوديم. دلم ميخواست اسم كلمه " طلاق" هرگز تو زندگيمون نمي اومد. دلم ميخواست از روي محبت همديگه رو صدا ميكرديم. دلم ميخواست وقتي زن و شوهرهاي ديگه از هم شكايت ميكردند ما يواشكي به هم لبخند ميزديم و ته دل خدا رو شكر ميكرديم كه ما اونطوري نيستسم . دلم ميخواست حتي يك سري كارهاي غير عادي و ظاهرا" خاص همديگه  رو هم دوست داشتيم. دلم ميخواست ميتونستيم اخلاقهاي بد همديگه رو ببخشيم.دلم ميخواست بعد 4 سال حس ميكردم خصوصيتهاي اخلاقي بد هر دوتامون كم شده يا از بين رفته. دلم ميخواست خودمون رو براي هم خوشگل ميكرديم.دلم ميخواست كنار همديگه بوديم و روزشماري ميكرديم و منتظر يك وام نه چندان زياد مي مونديم تا يك قدم ديگه رو با هم برداريم.دلم ميخواست با محبت همديگه رو صدا ميكرديم و با چنان لحن و تن صدايي كه هيچكسي اونجوري صدا نكرده.دلم ميخواست نام هركي برا اون يكي زيباترين نام و قشنگترين كلمه باشه.دلم ميخواست بعد 4 سال حس كنم فرهنگ و شعور و فكر و فهم و درك و صبر و آدميت و حس و احساس  هردومون رشد پيدا كرده. دلم ميخواست بعد 4 سال شناختمون نسبت به هم زياد شده بود.دلم ميخواست ميدونستيم همديگه رو با چي خوشحال كنيم.دلم ميخواست من بدونم مهدي با چي خيلي سورپرايز ميشه و با چي خيلي خوشحال ميشه و مهدي هم ميدونست چطوري من و شاد كنه. دلم ميخواست يك آهنگ قشنگ رو با هم و باهمصدايي هم ميخونديم و هر دو مون اون آهنگ رو دوست داشتيم.

دلم ميخواست اگه اين متن رو به مهدي ميدادم ميخوند.دلم ميخواست سرسري نميخوند و كلماتش رو ميخوند.دلم ميخواست مهدي به قولهايي كه داده بود عمل ميكرد.دلم ميخواست مهدي يكي دو تا چيزي رو كه اعصاب منو واقعا" به هم ميريزه رعايت ميكرد.دلم ميخواست وقتي به مهدي ميگفتم پشتم درد ميكنه پشتمو ماساژ ميداد.دلم ميخواست برنامه اي رو كه اونهمه زحمت كشيده بودم و نوشته بودم و آورده بودم اجرا ميكرديم.دلم ميخواست اطمينان داشتم كه همسرم منو بيشتر از مادرش دوست داره. دلم ميخواست مهدي به من نمي گفت كه بين من و مادرش ، مادرش رو انتخاب ميكنه. دلم ميخواست يك اطمينان خاطر و اعتماد به نفسي در مقابل روابط خودم و مهدي داشتم كه هيچوقت به كسي حسوديم نميشد. دلم ميخواست پيامكهاي جك براي هم ميفرستاديم. دلم ميخواست خودم رو خوشبخت ترين د دنيا حس ميكردم. دلم ميخواست هيچ وقت اعصابم اونقدر خورد نبود كه به پسرمون بد اخلاقي كنم.دلم ميخواست كه مهدي كاري ميكرد كه بهش اطمينان داشتم كه منو خيلي دوست داره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط زهره  | 

امروز تولدمه

 

امروز تولدمه و تا الان كه ساعت يك ربع به 10 صبح هيچكس تولدم رو تبريك نگفته حتي مهدي. پارسال تا اين موقع صبح حداقل 7-8 تا تبريك گرفته بودم.... حالا اين پسرفت مربوط به من ميشه يا ديگران نميدونم... اما چون يكهو نميشه اين همه آدم تغيير كنند و تغيير روش بدهند و همه با همه در يك جهت حركت كنند حتما" من باعث اين موضوع شده ام....و اما چيكار كرده ام كه به اينجا رسونده ام خدا ميدونه....اما خودم هم بايد حتما" يك تجديد نظري بكنم و روشم رو عوض كنم...بايد بفهمم ايراد كار از كجاست و كجا چيكار كرده ام كه ديگران رو تا اين حد پس زده ام....

اگه به نتيجه اي رسيدم اينجا مينويسم.

ساعت 11 زنگ زدم به مهدي نتونستم جلوي خودم رو نگه دارمو ازش گلايه كردم كه چرا تبريك نگفتي و گفت من نقشه يا نميدونم برنامه  داشتم برات و...

 

پانوشت"

مهدي يك اس ام اس تند داد كه: " واقعا" از اين طرز برخورد به خودم متاسفم خوبه باز من به وظايفم آشنا هستم ، نگاهي به احوالات خودت بكن "

 

من هم واقعا" اصلا" حوصله جر و بحث ندارم و نمي خوام باهاش جنگ كنم

 

در نتيجه: بعد از ظهر خيلي از مهدي معذرت خواهي كردم و گفتم منو بخاطر برخورد صبحم ببخش.

 

ديگه تصميم دارم مهدي هرچي گفت چيزي نگم . عقب نشيني كرده ام.واقعا" توان جنگ و بحث و جدل ندارم.

 

كاش ميدونست اول صبح تبريك گرفتن چقدر خوبه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:59  توسط زهره  | 

خيلي وقته كه ننوشتم و خيلي دلم تنگه

خيلي وقته كه ننوشتم و خيلي دلم تنگه ....

وبلاگهاي مختلف رو ميخونم و به سايتهاي مختلف سر ميزنم. هر كدوم با يك بياني و با يك قلم و با يك فرم خاص خودشه... مثل آدمها كه همه با هم متفاوتند وبلاگها هم هر كدوم يك جوريه . شباهتهايي دارند اما هيچ دو وبلاگي دقيقا" مثل هم نيستند. بعضي هاشون خيلي به دل ميشينه... خيلي جالبن... آدم ميتونه نويسنده رو بفهمه و درك كنه و حتي باهاش صميمي بشه.

 يادم مي آيد وقتي اين وبلاگ رو ايجاد كردم فكر كردم هر روز توش مطالب جالب و زيبا مي آرم و حرف دلم رو ميزنم . هرچند اين دومين وبلاگم بود و قبلي رو هم تعطيل كرده بودم اما اونقدر فكرهاي مختلف تو كله ام ميچرخيد و اونقدر حرف تو دلم بود كه فكر ميكردم هر روز در مورد يكيش مينويسم . اما نمي دونم چرا وقتي ميخوام بنويسم چيزي به ذهنم نمي رسه . انگار تمام فكرها فرار ميكنن . شايد هم واقعا" فكرهام اونقد كوچيك و پيش پا افتاده هستند كه خودشون رو قابل نوشتن نمي دونند . اما حتي نمي تونم مطالب روزمره و وقايع عادي رو هم بنويسم . واقعا" احساس  عجز ميكنم....

دلم ميخواد مثل خيلي ها كه خودشون رو و احساسشون رو و..... به خوبي و خيلي روان و زيبا بيان ميكنند من هم بتونم بنويسم اما نميشه... يك مدتي گفتم ننويسم منتظر بمونم كه نوشتن خود به خود بياد سراغم. خودم رو مجبور نكنم اجازه بدم قلمم خودش منو صدا كنه... اما نشد كه نشد..

 حالا ميخوام از چرت و پرت نويسي شروع كنم . انگار ( شايد) اينجوري جواب بده...البته اين فكر همين چند ثانيه قبل موقع نوشتن سطر قبلي به ذهنم خطور كرد...

دوست دارم از حس و فكرم بنويسم . از زندگيم . از اينكه كي هستم وو  به چي فكر ميكنم و آرزوم چيه و دنبال چي هستم  و ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:57  توسط زهره  | 

گلابگیری

ديروز رفتيم كاشان براي مراسم گلابگيري. به نظر من اصلا" جالب نبود . راستش شك دارم كه اين همون مراسمي باشه كه همه براي ديدنش از جاهاي دور و نزديك بار و بنديل ميكنند و ميرند. اصلا" مراسمي در كار نبود... شايد هم جايي كه ما رفتيم "مراسم" گلابگيري نداشت؟!

روز 5شنبه ظهر ساعت سه و نيم ازخونه حركت كرديم و 8 شب رسيديم قم.تو اونجا رفتيم هتل آپارتمان يثرب كه به نظرم خوب نبود ولي بد هم نبود.صبح ساعت 8 ، 5/8 رفتيم زيارت و حدود 10 به طرف كاشان (قمصر) حركت كرديم.

وقتي رسيديم قمصر يكي از دوستان دوستان آمد دنبال ما روبروي هتل گلستان قمصر و از اونجا رفتيم باغشون . توي باغ كه توش براي استراحت مردم تعداد زيادي تخت گذاشته بودند سه تا مخزن گلابگيري بود كه براي خودشون مي جوشيدند و يك عالمه آدم كه اومده بودند توي باغ و داشتند سياحت مي كردند. راستش فكر كردم براي همچين سياحتي لازم نيست اين همه راه بري تا قمصر بغل گوش خودمون هم باغ زياد پيدا ميشه...يك كاميون هم اومد و زد به ماشين زهرااينا و كلي خسارت زد بهشون.و مجبور شدند براي كارهاي نيروي انتظامي و بيمه بمونند و امروز قراره بيان.

به هر حال براي من زياد فاز نداد و خوشم نيومد. در تصورات من بايستي يك آيين كاملا" سنتي با كلي سلام و صلوات و ...و شور و حال بود. اما ديروز ما چيزي نديديم. البته باز هم ميگم شايد اصلا" جايي كه ما بوديم مراسم نداشتند و يا شايد هم اين مراسم يك بار در اولين بار گلابگبري انجام ميشه كه ما بهش نرسيده ايم وگرنه اگه گلابگيري همين بود كه ما ديديم !!( كه فكر نمي كنم اينطور باشه) بيمزه بود.

باز خدا خيرش بده كه اجازه داد 2 تا بچه ها رو گل غلطان كنيم البته با لباس!! و به نظر من قسمت جالب ماجرا همون قسمت بود...يك چادر آوردند و گل محمدي توش ريختند و بچه ها رو گذاشتيم توش و توي گلها غلط داديم. البته مراسم صحيح گل غلطان به اين شكل نيست اما خوب اين هم يك جور من درآوردي بود ديگه. برگشتني هم لاستيك ماشين پنچر شد كه نصف شب تو اتوبان وايساديم پنچرگيري. خلاصه به من خيلي خوش نگذشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط زهره  | 

اجبار

دیروز عروسی بودیم. از ساعت ۱۱ صبح . نه بهتره بگم از ۸:۳۰ صبح که بیدار شدم سرپا بودم تا ۱۲ شب که برمی گشتم و محکوم بودم که زود برمیگردم! و به اندازه کافی ننشستم.بگذریم از اینکه باید از ۱-۲ ماه پیش تدارک لباس و خیاط و آرایشگاه و ... را میدیدیم.

مطابق میل دیگران باید آرایشگاه میرفتم و بعد باید با یک لباس مجلسی و کله ای که قد کلم شده بود و چشمهایی که از سنگینی آرایش خواب آلود شده بود۳-۴ ساعت میرقصیدیم و با کفشهای پاشنه بلندی که بهش عادت نداشتم این ور اونور میرفتم و برای خوش آمد همه لبخند میزدم و بعد از عروسی به سرعت به رادین میرسیدم و بعد....البته در این میان این که کیفیت همه چیز رو حفظ کنم و به همه کارها به اندازه برسم خیلی مهم بود...

ولی واقعا" خسته شدم. یعنی واقعا" کلا" از این مسخره بازیها و این بازیهای تکراری و این ادا اصولهای مزخرف خسته شده ام.به نظرم خیلی مسخره است که روزها دنبال پارچه باشی ه و ساعتها منت خیاط رو بکشی و بدویی دنبال آرایشگاه  و....خیلی مسخره است.

اما مجبورم برای تامین میل و خاطر دیگران خواسته خودم رو کنار بگذارم.

این هم یک جور زندگیه دیگه...زندگی برای دیگران

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:41  توسط زهره  | 

دشمن نادان

سلام

داشتم فکر میکردم که هرگز تو زندگیم تصور نمیکردم که یک آدم نادان و احمق بتونه تا این اندازه به آدم ضربه بزنه.

همیشه از آدمهای دانا و موزی و پیچیده میترسیدم اما این روزها به این نتیجه رسیدم که یک آدم غیرخطی نادان میتونه خیلی خطرناکتر از یک دشمن فهمیده باشه.

شاید هم دلیلش این باشه که آدم معمولی یا دانا لااقل عقلش سر جاشه و باقاعده بازی میکنه اما آدام نفهم یک چوب دستی گرفته دستش و از هر جایی که اومد و به هر صورتی که خواست میزنه.

حالا من هم تو محل کارم درگیر یک آدم این مدلی شدم.

از خدا میخوام خودش یک راه نجاتی جلو پام بذاره.خودش منو نجات بده. من همه چیز رو رها کردم.

اما تازگیها این فکر رو هم میکنم که شاید من خودم خیلی بد بودم.....شاید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط زهره  | 

سلام

بعد از مدتها دوباره به اینترنت سری زدم.

خیلی وقت بود بی خبر مونده بودم. ۱۰۳۴ تا ایمیل نخونده داشتم. رادین بالاخره به دنیا اومد و زندگی منو غرق در شادی کرد. خیلی خیلی دوستش دارم و عاشقشم.

فعلا" این باشه تا در آینده بیام و بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:34  توسط زهره  | 

سلام

امروز از اون روزهاییه که خیلی اعصابم خرده . خیلی خیلی حس میکنم که یک شخصیت ضعیف و ناتوان دارم که قدرت انتخاب راه زندگی رو ندارم. حتی قدرت انتخاب همسر و یا حتی انتخاب یک جفت جوراب....

همیشه از طرف دیگران سلیقه ام به صورتهای گوناگون رد شده است...

الان هم حس میکنم اختیار زندگی از دستم خارج شده... با خودم فکر میکنم من فقط کار کنم و یکی دیگه بیاد و به جام زندگی کنه...هر چند دیگه حتی اعتماد بنفسم رو تو کار هم از دست داده ام...

از زندگی خسته شده ام. از اذیت و آزارهای دیگران..

دیشب با زهرا حرف زدم و هر چی توی دلم بود بدون دعوا و با حاشیه رفتن و کلی توضیح بهش بگم که خیلی جاها خیلی چیزها رو به اجبار قبول کرده ام و الان هم راضی نیستم.

از مامان و مریم و زهرا و نسترن خیلی خیلی ناراحتم..... بعضی موقعها از نسترن خیلی خیلی ناراحت میشم...

مهدی هم از یک طرف با بی عرضگی هاش و ندونم کاریهاش و ساده لوحیهاش باعث ناراحتیم میشه...

مهدی خیلی احمقانه در محیط کارش تو اداره رفتار میکنه.

خیلی ابلهانه با راننده های دیگه تو ترافیک مقابله میکنه. خیلی با بی فکری و بی حساب مسائل اقتصادی رو بدست گرفته و خرج و مخارج رو اداره میکنه... یعنی اصلا" نمیتونه اداره کنه... و من خیلی از این جور موضوعات و عدم شایستگی مهدی زجر میکشم....

خیلی خیلی از دست خودم و مهدی و مامان و خواهرام خسته شده ام....حتی اصلا" عرضه این رو در خودم نمی بینم که بچه ام روهم به دلخواه خودم تربیت کنم... فکر میکنم بچه ام هم مطابق فرمان و دستور مامان تربیت بشه...دیگه از دخالتهای مامان و خواهرهام و بی عرضگی های مهدی خسته و درمانده شده ام...

از خودم بیش از همه خسته شده ام.... هیچ کس مقصر نیست فقط خودم فقط خودم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:53  توسط زهره  |